چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

/ 1 نظر / 8 بازدید
سپیده

خیلی جالب بود دوستم. واقعا دیگران روی زندگی ما خیلی تاثیر دارند. راستی من توی وبلاگم در مورد زیبایی می نویسم. این آدرس وبلاگمه: http://zibakade.persianblog.ir/ اینم آدرس سایته: http://www.zibakade.com اونجا اومدی حتما توی سایت عضو شو و توی تبادل نظرا شرکت کن. بالا گوشه سمت راست همه صفحه ها لینک تبادل نظر هست. من خودم اونجا اسم کاربریم سپیده مرادی بیا و بهم بگو که از دوستای وبلاگیم هستی.